محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1712

تاريخ الطبرى ( فارسي )

تكبير گفتند و كسان پياپى تكبير گفتند و به جنبش آمدند . آنگاه تكبير ديگر بگفت و مردم آماده شدند آنگاه تكبير سوم بگفت و دليران قوم حمله بردند و جنگ آغاز كردند و دليران فارس پيش آمدند و ضربت زدن آغاز كردند . غالب بن عبد الله اسدى در حالى كه رجز مىخواند به نبردگاه آمد و هرمز به مقابلهء وى آمد . هرمز از شاهان در بود و تاج داشت . غالب او را اسير كرد و پيش سعد آورد كه بداشتند و غالب به نبردگاه رفت . عاصم بن عمرو نيز رجزخوانان به نبردگاه آمد و يكى از پارسيان را دنبال كرد كه بگريخت و به تعقيب وى رفت و چون به صف دشمن رسيد سوارى را ديد كه استرى همراه داشت و آن را رها كرد و به ياران خود پناه برد كه به حمايت او آمدند و عاصم استر را با بار براند و چون به صف مسلمانان رسيد معلوم شد وى نانواى شاه بود و بار خاصهء شاه ، نان خوب و بستهء عسل بود كه آن را پيش سعد آورد و به جاى خويش بازگشت و چون سعد آن را بديد گفت : « پيش هماوردان عاصم بريد و بگوييد كه امير اين را به شما بخشيده بخوريد . گويد : در آن هنگام كه كسان در انتظار تكبر چهارم بودند قيس بن حديم سالار پيادگان بنى نهد سخن كرد و گفت : « اى مردم بنى نهد حمله كنيد كه شما را نهد گفته‌اند كه حمله كنيد ( كه نهد بمعنى حمله است ) خالد بن عرفطه به او پيغام داد كه اگر بس نكنى ديگرى را به كار تو مىگمارم و او بس كرد . و چون سواران در هم آويختند يكى از پارسيان بيامد و بانگ ميزد : مرد ، مرد ! عمرو بن معديكرب به مقابلهء وى رفت و با او در آويخت و به زمينش كوفت و سرش را ببريد ، آنگاه رو به كسان كرد و گفت : « پارسى وقتى كمان خود را از دست بدهد ، بز است . » پس از آن گروههاى پارسى و عرب فراهم آمدند قيس بن ابى حازم گويد : عمرو بن معديكرب بر ما گذشت و كسان را به جنگ ترغيب مىكرد و مىگفت : « مرد عجم وقتى نيزهء كوتاه خود را بيندازد بز است » در اين اثنا كه ما را ترغيب مىكرد